مرد باید که جگر سوخته خندان بودا نه همانا که چنین مرد فراوان بودا
سهل نه که بوسهل نیز در می ماند درین بن بست ها. گوش ات این جاست حسنکم؟ دیدی آخر این بوی کهنه مرا به تو رساند؟ حالا یکی دو دندان کم تر، یکی دو استخوان شکسته تر، یکی دو روز از این زندگی رفته تر گیر، تفاوتی ندارد.. دیشب که برایم از آهی که بر تو رفته گفتی بیش تر برآن شدم تا عزم سفت نمایم به بیان دیده ها و شنیده هایم.
شاهنما را برای چه می خواهی؟ نکند تا نماز آزادیت را ادا کنی؟ تو هم قبله عوض کردی حسنک؟ شاید می خواهی همیشه بدانی روبه چه و که سپاس و ستایش می کنی؟ رو به آنان که بازت آورده اند به من، تا دوباره عبا و موزه ی پیشین خویش بپوشی و راهی راه پیش رو گردی .. این بار رها نمی گذارمت . جایی هم اگر به رغبت بروی ، یا به جبرت ( به جبر تورا) ببرند،همراه خواهیم بود گاهی روزگار از ملالِ ساعت ها میان دوستان دل آزرده می شود، می خواهد کاری کند تا لحظه های همنشینی شیرین و بی کسالت بگذرد، همین است که آن دو را از هم جدا می کند تا هزار حادثه از سر بگذرانند تا پس از رسیدن دوباره دیداری سرشار از گفت و گشت به انتظارشان باشد و در جریان های مهیج و سرگرم کننده ی اوقات تنهایی، دست و دل رها کنند و سرخوش و جاری باشند ..
حیف که مانند من هزار سال آونگ نبوده ای! از آونگ بودن که بگذریم، لذت مشاهده ی گنبد های فیروزه ای از آینه ی خودرو، ــــ شاید زیاد سردرنیاوری از معنی خودرو، همین اندازه بدان که هزار سال پس از تو به جای پیاده رفتن ها و بهره گرفتن از گرمی و سردی و عطر و نرمای هوا و زمین و آسمان و فصل ها، بر مرکب آهنین می نشینند و راه می سپرند ــــــ وقتی پشت سر تو محکم ایستاده اند و تو هی دور می شوی و دورتر و فیروزه های بی مانند به نقطه هایی بدل می شوند در آینه.. اما در ذهن تو هی بزرگ و بزرگ تر می شوند.. از آن دست لذت هاست که نه آسان به دست می آید نه هرگز فراموش می شود. جایگزینی هم ندارد و آوخ که عمر تو کفاف نداد تا هزار سال، مانند من، آونگ بمانی و ببینی آرامشِ روزگار بازپسین را ..
« خوشا به حال شما که بال های فراخ و فراغ، توأمان، شماراست. خوشا به حال شما که چادری از سیاه و گم بر صورت نمی کشید و سالنامه ی عمرتان از خطوط سرافکنده و شرمسار لبریز نیست. خوشا به حال شما که سرشارِ رنگ های روشن زیستنید و هنوز به اجبار یا به دلخواه، دست کسی را از حق و حقوقش کوتاه نکرده اید و مسیری نادرست را پیش پای دلی نگسترده اید. خوشا به حال شما که گردن هایی آماده ی خدمت و نیکی دارید و چشم های تان به دیدار سفره ی ساده ی خود خرسند است. خوشا به حال شما که از من نیستید و از آن من نیستید خوشا به حال شما ... »
تکه ای از وصیت حسنک بود این کلمه ها. همان پاره که از میان کمرپیچِ خود بیرون کشید و قطعه قطعه کنار هم گذاشت و پیش روی من؛ و خواست بخوانم و بدانم و بنویسم، تا بخوانید و بدانید و شاید بنویسید ..
بیدار و خواب، می دیدمت: زلف برباد داده بودی میان آمد و رفت پرندگانی که نمی شناختمشان و تنها آخرین کلمات وصیت تو بر شاخه های تنک یکی دو درخت می آمد و می رفت .. دهانت ناگهان بزرگ شد آن قدر که همه ی نگاهم را بلعید و من در تاریکی های ته گلویت صدایی نامفهوم می شنیدم انگار می گفتی چرا از پریشانی ام پای پوش و جاده می سازی؟ چرا از منِ رفته، اکنونِ کمربستگان ِ آمده را می انباری؟ چرا می باری همه ی نگفته هایم را بر سرِ دل های خشکیده در کویرنخواستن ها و نتوانستن ها؟ چرا نمی گذاری بماند آن چه مانده و باشد آن چه شده؟ از من چه ساخته ای درون خود؟ مرا تا کجا می بری با خیالی که داری و دارد تورا؟ ... و همه چیزی سفید شد .. نه؛ کهربایی کمرنگی که خاک برآن پاشیده بودند .. بیدار و خوابم هنوز حسنکم. باز بگو تا از آهنگ صدایت جامه ها ببافم برای روح عریانم باز هم بگو تا بدانم میان من و تو این کوه ها و چشم ها دوری نینداخته اند باز هم بگو تا ببینم نمی از نامه هایت برای طراوت این جنگلِ خط خورده از سیاهه ی رُستن ها کفایت می کند ..
برچسبها : نسک - چهارم - بابِ - شاهـــــنما
نوشته شده توسط در یکشنبه 02 اسفند 1388 ساعت 22:23